دختر آفتاب

دل من ماله منه . نمی خواد پر بزنه . پر بگیره تو دلا . به دلا سربزنه

مزه ی عشق , مزه ی موسیقی (3)
نویسنده : ستاره - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠
 

کاست یک خواننده قدیمی را که خیلی دوستش داشتم , برای امتحان

روی اون گذاشتم و چشم و گوشم رو به اون دوختم . مورد خاصی نداشت

از هر نظر سالم بود .

ببا پخش دل انگیز موسیقی , حال و هوای من هم عوض شد و چیزی طول

نکشید که خوابم برد .

صبح با صدای مادرم که می گفت : پرویز مگه نمی خوای بلندشی ؟

لنگ ظهره . غلطی خوردم و بلند شدم , وقتی چشمم به جای خالی

پخش تعمیری همسایه افتاد , با تعجب رو به مادرم کردم و گفتم :

(( کو پخش سیبیه ؟ ))

-صبح زیور خانم اومد بردش . مگه تعمیرش نکرده بودی ؟

-- چرا !!!

-راستی دوتا کار تعمیری دیگه برات آوردن , گذاشتم کنار اطاق.

برگشتم , دیدم یه رادیوی قشنگ و بزرگ خیلی قدیمی و یک اطو اوراقی

کنار اطاق گذاشته . خواستم بگم خب مال کیه ؟! که مادرم ادامه داد :

- زود باش پاشو برو نونوایی , ممکنه نون گیرمون نیاد .

با بی حوصلگی بلند شدم و لباس پوشیدم , اما هنوز کفشم رو پام

نکرده بودم که صدای زنگ آپارتمان بلند شد . در رو باز کردم . دختری

جوان و زیبا در قاب چارچوب جلوم ایستاده بود . برای لحظه ای مات

شدم و در چشم هایش گره خوردم . نگاهش آن قدر صمیمی و آشنا

بود که انگار سال ها می شناختم . با صدای آهنگین و دلنشینی که داشت , نوار کاستی رو به طرفم دراز کرد و گفت : (( مال شماس ؟))

- پس اون پخش مال شما بود ؟

--دستتون درد نکنه از روز اولش هم بهتر کار می کنه . فقط

 می خواستم ببینم اگه براتون ممکنه از رو نوارتون , یکی هم برای من بزنید .

- همینو بر می داشتید برای خودتون .

-- نه ! خیلی ممنون یکی از روش برام بزنید .

بعد کاست را از دستش گرفتم . اون به طرف آپارتمانشان رفت , من هم

از پله ها سرازیر شدم و رفتم .

 

این داستان ادامه دارد ............


 
 
مزه ی عشق , مزه ی موسیقی (2)
نویسنده : ستاره - ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠
 

بابا یک روز بعد از اثاث کشی دوباره کارش رو شروع کرد , او یک کفاشی

کوچک داشت که در کنار کفش های تعمیری , دمپایی و کمربندو پاشنه ی

کفش و این جور چیزها را هم می فروخت . ننه هم که غیر از خانه داری و

پخت و پز کار دیگری نداشت , و هم به گونه ای داشت با زندگی جدیدش

کنار می آمد .

می ماند خودم که حسابی دل تنگ بچه های محل شده بودم و اجبارا

روزی چند ساعت بیش تر از گذشته , به ضبط و پخش کوچکم و نوار

کاست های موسیقی پناه می بردم . این تنها سرگرمی من بود که به

قول ننه ضرر نداشت . اما طرف دیگر قضیه صفر بودن درآمدم بود که از راه

تعمیر وسایل برقی تامین می شد , چون این جا نه تنها کسی مرا

می شناخت , بلکه منطقه خلوت بود و از قشر کم درآمدی تشکیل

می شد , در نتیجه این جا بازار کار تا حدودی کساد بود و باید صبر

می کردم .

اما من کسی نبودم که چوب بی کاری بخورم و سماق بمکم . نزدیک به

4 سال می شد که از طریق تجربه و کار با وسایل صوتی , یاد گرفته

بودم که با جرات آن ها را تعمیر کنم . حالا که وقت بازدهی بود غریب

افتاده بودم .

هفته دوم اقامت مان را هم با بی کاری و بی حوصلگی گذراندم , اواخر

هفته نزدیک غروب با چسباندن چند آگاهی دست نویس به در و دیوار

مجتمع , دلم را خوش کردم و به امید کار نشستم .

چند ساعت از پخش آگهی گذشته بود که صدای زنگ آپارتمان بلند شد

چند لحظه بعد ننه در را باز کرد , بعد از سلام و علیک و تعارف , معلوم

شد که همسایه ی روبرویی یعنی زیور خانم , آگهی ام را دیده و حالا با

یک رادیو پخش که شکل سیب بود , آمده تا اولین مشتری ام باشد .

مادر تعارف کرد , زیور خانم را به اتاقم آورد . با دیدن رادیویی که در

دستش بود حسابی خوش حال شدم و گفتم : س..س...س لام .

پخش را به طرفم گرفت وگفت :((فقط نوارجمع می کنه.مال ترانه اس ))

پخش را ازش گرفتم و گفتم فردا صبح آماده اس بیایید ببریدش .

- خیلی ممنون آقا پرویز , حالا ببینم اجرتش چقدر می شه ؟

-- قابل دار نیس . بذارید به حساب حق همسایگی .

ننه هم با من هم صدا شد و گفت :

(( واسه پرویز مثل بازی کردن , با اوراق کردن وسایل برقی تفریح

می کنه . این دفعه رو بذارید به حساب همسایگی .))

زیور خانم دیگر چیزی نگفت و به اتفاق ننه بیرون

رفت . نزدیک به یک ساعت روی آن کار کردم . تا راه افتاد .

 

این داستان ادامه دارد ............................


 
 
مزه ی عشق , مزه ی موسیقی (1)
نویسنده : ستاره - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
 

برای سومین بار می گویم : دوشیزه مکرمه سرکار خانم ترانه ی ابر

پوش ,

آیا وکیل ام شما را به عقد دائم و همیشگی آقای پرویز گل دوست به

مصداق 000/50 عدد نوار کاست خام و 000/20 عدد کاست نوار

موسیقی

روز و 10 دستگاه پخش و ضبط با مارک سونی در بیاورم ؟

                                        ×××

به راستی که ضرب المثل ((خدا به آدم گدا نه عیش می ده نه عزا ))

شامل حال ما می شد . بعد از یک عمر دربدری و بدبختی و اجاره

نشینی شانس ما هم تکانی خورد و آدم شدیم .

قضیه از این قرار بود که بالاخره بابای ما هم قرعه به نامش افتاد و

صاحب یک آپارتمان استیجاری به شرط مالکیت شد .

وای که چه کیفی داشت وقتی ما هم به خانه ی جدیدمان  اثاث کشی

کردیم و برای اولین بار و بدون حضور صاحب خانه نفس کشیدیم .

آپارتمان ها دو طبقه بودند و هر طبقه شامل دو دستگاه می شد .

سهم ما طبقه ی دوم آپارتمان سمت راست بود یک هفته بعد از این که

مستقر شدیم یک خانواده ی 4 نفره شامل پدر و مادر و دو دختر درست

سمت چپ ما اسکان گذیدند .

طبیعی بود که باید دو خانواده ی دیگر هم در طبقه ی اول همسایه ی

ما می شدند . این اتفاق هم دقیقا یک هفته بعد افتاد . چیزی طول

نکشید که همه ی واحد های (( مجتمع مسکونی نسترن )) پر شدند .

همسایه ها هم خواسته و ناخواسته در دوستی را با ما باز کردند و

زندگی هم روال عادی خود را پیش گرفت .

 

این داستان ادامه دارد ..........


 
 
دزدی تو روز روشن
نویسنده : ستاره - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠
 

یک روز راننده ای بدون مسافر در حال گشت زدن در خیابان بود که شخصی را دید با صورتی مظلوم کنار زد وسوارش کرد .

شخص به راننده گفت : آقا منو می شناسی ؟

راننده گفت : نه

راننده در راه شخص دیگری را نیز دید و سوار کرد

در راه دوباره مسافر اول پرسید : آقا منو می شناسی ؟

راننده گفت : آقا گفتم که نه  عصبانی

مسافر اول گفت من عزرائلم تا چند لحظه ی دیگر تو با یه ماشین به صورت وحشتناکی تصادف می کنی و .....

راننده گفت : برو بابا ما رو گرفتی ؟

در همین لحظه مسافر دوم گفت آقا با چه کسی صحبت می کنید ؟

در همین لحظه راننده با ترس از ماشین پیاده شد و فرار کرد .

و دو کلاه بردار سوار ماشین شدند و رفتند

 


 
 
زنی که عمل کرد تا زیبا شود ولی حالا لبهایش از سرش هم بزرگتر شده است
نویسنده : ستاره - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠
 

لبخند


 
 
ازدواج
نویسنده : ستاره - ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
 

ازدواج همیشه به عشق پایان داده است .

ازدواج زودش اشتباهی و دیرش اشتباه بزرگتری است .

مردی که به خاطر پول زن داماد شود به نوکری می رود .

ازدواج بیمارستان عشق است .

تاک را از خاک خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب کن .

 


 
 
لبخند
نویسنده : ستاره - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠
 

اگر طالب محبوبیت هستی لبخند بر لب داشته باش .لبخند

بدون لبخند کارت انجام نمیشه پس لبخند بزن .لبخند

تبسم , دشمن را دوست می کند. لبخند

خوشی زیاد پیشاهنگ غم فراوان است .لبخند

یک خنده بهتر از هزار ناله است .لبخند

انسان پیشرو کسی است که در کارش نشاط داشته باشد .لبخند

 


 
 
عاشقانه دوستت دارم تا بینهایت
نویسنده : ستاره - ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠
 

پسر به دختر گفت : اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم .

دختر لبخندی زد وگفت ممنونم .

تا اینکه یک روز اون اتفاق تلخ افتاد ...

حال دختر خوب نبود ... نیاز فوری به قلب داشت ... از پسر خبری نبود ...

دختر با خودش گفت : میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی ... ولی این بود اون حرفات ؟!؟ حتی به دیدنم هم نیومدی ...

شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم ...

آرام گریست و دیگه چیزی نفهمید ...

چشمانش را باز کرد ... دکتر بالای سرش بود ...

به دکتر گفت : چه اتفاقی افتاده ؟؟؟

دکتر گفت : نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده ...!!

شما باید استراحت کنید ...

در ضمن این نامه برای شماست ...!!

دختر نامه را برداشت . اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد . بازش کرد و درون آن چیزی نوشته شده دید .

سلام عزیزم

الان که این نامه رو می خونی من در قلب تو زنده ام ...

از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون می دونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم ...

پس نیومدم تا بتوانم این کار رو انجام بدم ... امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه

                                       (عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمی توانست باور کنه که ...که اون این کار رو کرده باشه . اون قلبشو به دختر داده بود ...

آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد و به خودش گفت : چرا هیچوقت حرفهایش را باور نکردم ...؟!؟

                           (قدر لحظات عاشقی رو بدونین)


 
 
عشق و عاشقی
نویسنده : ستاره - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠
 

عشق ترس را از بین می برد .

عشق بلایی است که همه خواستارش هستند .

عشق باید شادی بخش باشد نه رنج آور .

بوسه پیام آور عشق است .

زن عاشق عشق است نه عاشق مرد .

هر کس بیشتر عشق می ورزد , بیشتر رنج می کشد .

قشنگ ترین عشق , عشق دو طرفه است .


 
 
رمز گل ها (1)
نویسنده : ستاره - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠
 

گل سرخ : عشق آتشین خود را تقدیمت می کنم .

گل میمون : یک بوسه می خواهم نه بیش .

 گل سفید : می سوزم و می سازم .


 
 
تندرستی
نویسنده : ستاره - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
 

1- صبحانه را تنها بخور , نهار را با دوستت بخور وشام را به دشمنت بده .

2- زیاد خوردن پدر درد ها وکم خوردن پدر درمان است .

3- اگر روزی یک سیب بخوری دیگر نیازی به پزشک نخواهی داشت .

4- حمام کردن به اندازه ی چهار ساعت خواب , در رفع خستگی موثر است .

5- ورزش با روحیه خوب , تندرستی را تضمین می کند .

6- آب لیمو , همان آب حیات است .

7- برای بیمار بهترین دارو , تسلی خاطر است .

8- بیماری سواره میاد , پیاده می رود .

 


 
 
خودت قضاوت کن
نویسنده : ستاره - ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠
 

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت . عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگیش ، او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند ؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار ، کمی در هوا پرواز می کرد .
سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد .
روزی پرنده باعظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید . او با شکوه تمام ، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد .
عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید : « این کیست ؟»
همسایه اش پاسخ داد : « این یک عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم. »
عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد . زیرا فکر می کرد یک مرغ است

 


 
 
سال نو مبارک
نویسنده : ستاره - ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ فروردین ۱۳٩٠
 

سلام به دوستان گلم من دوباره برگشتم با یه عالمه مطلب جدید راستی یادم رفت که بگم سال جدیدتون مبارک


 
 
لیلی و مجنون
نویسنده : ستاره - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸
 

یه روز لیلی و مجنون با هم قرار می زارن. لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی؟ اگر نیمه شب بیای بیرون شهر کنار فلان باغ منم میام تا ببینمت مجنون که شیفته ی دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست ولی مدتی که گذشت خوابش برد. نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ریخت توی جیبهای مجنون و رفت.
مجنون وقتی چشم باز کرد خورشید طلوع کرده بود آهی کشید و گفت ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم و افسرده
و پریشون برگشت به شهر. در راه یکی از دوستانش اونو دید و پرسید چرا اینقدر ناراحتی؟ و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت این که عالیه آخه نشونه به اینکه لیلی تو رو خیلی دوست داره
دلیل اول اینکه خواب بودی و بیدارت نکرده به طور حتم به خودش گفته اون عزیز دل من که تو خواب نازه چرا بیدارش کنم و دلیل دوم اینکه وقتی بیدار می شی گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشته پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری. مجنون
سری تکان داد و گفت نه اون می خواسته بگه تو عاشق نیستی اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد تو رو چه به عاشقی تو بهتره بری گردو بازی کنی!


 
 
سه مرد تنبل
نویسنده : ستاره - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸
 

سه مرد زیر درخت دراز کشیده بودند . یک بازرگان از آنجا عبور می کرد. او به آن مردها گفت هرکدام از شما که تنبل ترین است، به عنوان هدیه به او یک روپیه (واحد پول هند) خواهم داد.
یکی از مردان فوری برخاست و گفت روپیه را به من بده من از همه تنبل تر هستم. بازرگان گفت : نه تو از همه فعال تر هستی و هدیه را نخواهی گرفت.
دومی در حال درازکش دستش را دراز کرد و فریاد زد روپیه را بیاور و به من بده. بازرگان گفت تو هم همچین فعال هستی.
سومی در حال درازکش گفت روپیه را بیاور و در جیب من بگذار، من تنبل ترین هستم. بازرگان خیلی خندید و روپیه را در جیب او گذاشت.


 
 
غذای روح
نویسنده : ستاره - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸
 

  فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذیرفت.
او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، ناامید و در عذاب بودند. هرکدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته ی قاشق ها بلندتر از بازوی آن ها بود، بطوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!
عذاب آن ها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان می دهم.
او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد. دیگ غذا، جمعی از مردم، همان قاشقهای دسته بلند. ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند.
آن مرد گفت: نمی فهمم؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه در اتاق دیگر بدبخت هستند، باآنکه همه چیزشان یکسان است؟
خداوند تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است، در اینجا آن ها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند.
هر کس با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد، چون ایمان دارد کسی هست در دهانش غذایی بگذارد.
« غذای روح - آن لاندرز »


 
 
سلامی دوباره
نویسنده : ستاره - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
 

سلام به همه دوستای گل خودم ببخشید که چند وقتی نبودم اما حالا با وب تازه اومدم قول میدل وبم از وب قبلیم بهتر باشه فعلا خدانگهدار